محکمه الهی از خلیل جوادی
یه شب که من حسابی خسته بودم همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد بُـلند بـُلند هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گفت بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید گفت ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرفت تو دستـش کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلند بُـلند غر می زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیست نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُست نمـی تونست بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رفت تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رفت
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تو دستش رفت و یه گوشــه یی گرفت نشستش
حــــاجی بُـلند شد با صـدای محکم گفت : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلند شـدن واستـــادن
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخت کی بود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گفت دیگـــه پایین نیـا یـــــه راست بـــــرو بهشت پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وقت مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونست بشینـــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده با سیم میماش شب رو به صُبح رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ [ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُمب ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــدر کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــدر بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشــم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گفت:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواست بلند شه نم نم گفت : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
بیوگرافی بهرام رادان

بهرام رادان در هشتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در تهران متولد شد .
دوران تحصیل وی ، در مدارس شهید فرهنگیان (ابتدایی) ، هجرت ( راهنمایی) ، برهان و
متین (دبیرستان) سپری شد و در سال ۱۳۷۶موفق به اخذ دیلپم شد. در سال ۱۳۷۷ به دلیل
قبول نشدن در رشته دلخواهش به خدمت نظام وظیفه رفت اما پس از گذارندن ۵ ماه از خدمت
سربازی در دانشگاه آزاد تهران در رشته مدیریت بازرگانی قبول شد و به دانشگاه رفت.
همزمان با ورود به دانشگاه در کلاسهای آموزش بازیگری تحت نظر ثریا قاسمی ، میکائیل
شهرستانی و فهیمه راستگار شرکت کرد و پس از مدت کوتاهی از ورودش به کلاسها ، توسط
موسسه شکوفا فیلم برای فیلم شور عشق دعوت به کار شد.
کار های هنری بهرام رادان از ابتدا تا کنون
شور عشق - نادر مقدس
آبی - حمید لبخنده
ساقی محمدرضا اعلامی
آواز قو - سعید اسدی
رز زرد داریوش فرهنگ
عطش حسین فرح بخش
گاوخونی بهروز افخمی
طلوع تاریک ویدئویی
شمعی درباد - پوران درخشنده
روایت ۳گانه رخشان بنی اعتماد
سربازهای جمعه - کیمیایی
ازدواج صورتی - منوچهر مصیری
رستگاری در۸:۲۰ دقیقه سیروس الوند
ته دنیا - بهروز افخمی - متوقف
حکم - مسعود کیمیایی
تقاطع - ابوالحسن داوودی
خون بازی - بنی اعتماد
سنتوری- داریوش مهرجویی
چهار انگشتی سعید سهیلی،
سایه - رنجبر

تولد هنری بهرام رادان :
با بازی عالی بهرام در آواز قو و دریافت۳ جایزه ی وی از بازی در این فیلم باعث شد که سرنوشت
بازیگری وی رنگ تازه ای به خود بگیرد کارگردانان معروف با دیدن بازی بهرام متوجه شده بودن
د که او استعداد زیادی برای درآوردن کاراکترها دارد. برای همین بود که کارگردانان بزرگی از جمله:
مسعود کیمیایی,بهروز افخمی, رخشان بنی اعتماد, پوران درخشنده, داریوش مهرجویی تصمیم گرفتند
که بهرام را به عنوان بازیگر فیلمهای خود برگزینند.
بی پولی کار جدید بهرام رادان :
آرام بخواب کوروش!
دشمنان فرزند نمایت
تشنگی خاک به معرفت را
در آب غرق خواهند کرد
آوازه ات اگر چه بلند
و فرامین ات اگر چه جهانی
اندیشه هایت اگر چه انسانی
اما خصم بداندیش ات
حتی به سهم ناچیز تو
از دنیای خاکی هم رحم نمی کند
آرام بخواب کوروش!
اگر دو هزار و پانصد سال
آسمان آبی
به تماشای مقبره ات می بالید
از این پس
آبی آب، تو را در آغوش خواهد کشید
آرام بخواب کوروش!
اگر روزی دختران و زنانت را
با حقارت و اسارت
در بیابانهای خشک و سوزان
به نمایش میگذاشتند
امروز نیز آن تاریخ
در بیابانهای زرق و برق گرفته
تکرار میشود
آرام بخواب کوروش!
اگر روزی بیگانگان
خاکت را به توبره میکشیدند
امروز سفیران غم و نکبت
خود این کار را میکنند...
چه سر گذشت غم انگیزیست کوروش!
فرزندان بی انصافت
مهربانی تو را کجا جا گذاشته اند؟
گویا فراموش کردن
ندای جهانی صلح تو
برای فرزندانت
آسانتر از گردن نهادن
به خشم تمدنسوزان بوده است.
چگونه در خرابه های تو
و در بقایای کتیبه های نابود شده ات
بر دشمنان زبون نماز گزارم...
منبع:کــوروش نـــامه – گـزنـفون
فرزندان من،وستان من ! اكنون به پايان زندگی نزديك گشتهام . من آن را با نشانههای آشكار دريافتهام .وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بختيار بودهام .
هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم . من دوستان را به خاطر نيكويیهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خويش ديدهام .
زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود . من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز میگذارم . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.
حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . در اين هنگام كه به سرای ديگر میگذرم، شما و ميهنم را خوشبخت میبينم و از اين رو میخواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه که گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد .من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد .فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.
تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد . از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد .
من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.پيكر بیجان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهای نغز و زيبا میپرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آميخته گردم.
هماكنون درمی يابم که جان از پيكرم میگسلد ... اگر از ميان شما كسی میخواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم.
پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.
این وصییت نامه یکی از بزرگترین مردان تاریخ ایران است مربوط به ۲۵۰۰ سال پیش .
همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند
شاید باور کردنش کمی سخت باشد که در ایرانی که امروز ما در آن زندگی می کنیم روزگاری مردانی
حکومت می کرده اند که به آزادی های شخصی هر یک از مردم اعتقاد داشته اند چیزی که امروز برای
مردم ایران حکم یک رویا را دارد.
و امروز بعد از گذشت ۲۵۰۰ سال این مملکت به جایی رسیده است که دین و اعتقاد و پوشش و ...
مردم ، همه از قبل توسط عده ای تعریف شده و هیچ جای اعتراض و مخالفتی هم نیست .
و هیچ کدام از ادیان را به جز دین اسلام قبول ندارند تا جایی که از زرتشتیان به عنوان کافران یاد
می کنند .
زرتشت که یکی از پیغمبران خدا بوده و همانند پیغمبر اسلام صاحب کتاب آسمانی است ، امروز پیروانش
را کافر می خوانند و این چنین گفتند در یکی از فتواها در مورد تقسیم ارث :
که اگر در خانواده زرتشتی یک نفر به دین اسلام روی بیاورد بعد از فوت پدر و مادر آن خانواده با
وجود وارث مسلمان ارث به کافر نمی رسد .
واقعا چگونه می توان از جامعه زرتشتی عذر خواهی کرد به خاطر این همه توهین و زور گویی و
بی عدالتی که در حقشان می شود ؟
حال نه تنها بحث زرتشتیان باشد بلکه تمام اقلیت ها در این کشور این گونه مورد حمله های
احمقانه قرار می گیرند .
ولی آیا راهی برای رهایی از این همه زور گویی و بی عدالتی وجود دارد ؟؟؟
امید به آن روز داریم که ایرانی آزاد و سر بلند داشته باشیم
کودک بسیار بسیار فهیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

بابای کودک فهیم دشمن هر پول و حلیم !!!
سلام چند روز قبل از ديروز يك چيزهايي شد كه من خيلي درد دلم آمد و امروز آن را به شما ميگويم.
چند روز قبل از ديروزبابايم در حالي كه جوراب شيشهاي سفيد، شلوار مشكي، پيراهن و كاپشن پوشيده،
همه ما را در اتاق هال جمع ميكند تا براي ما صحبت نمايد. مادربزرگ گردالويم ميگويد:
«چرا توي خانه كاپشن پوشيدهاي مادر؟» بابايم در حالي كه اخم كرده، ميگويد: «براي اينكه دوست
ندارم مثل باباي ممد فرنگيزخانم اينا. كت بپوشم.» من نميدانم اين داراي چه ربطي به آن ميباشد،
ولي ميگويم: «باباي مهربانم، شلوار مشكي با جوراب سفيد شيشهاي بدننما سِت نميباشد.»
بابايم ميگويد: «آخه جوراب صورتي شيشهايام كثيف ميباشد.»
آدم نميداند خجالتش را كجاي دلش بگذارد. خواهرم ميگويد:
«لذت ميبريد كه پدر چه پاسخگوميباشد؟» ما بيشتر لذت ميبريم كه خواهر چه پاچهخار ميباشد.»
بابايم بعد از آنكه نيم ساعت درباره مزاياي اخلاقي خودش و اين كه نيكبخت «چپ» پا بوده در حالي
كه او «راست» پا ميباشد و گلزار بيخودي خوشگل بوده، در عوض او نميباشد، براي ما صحبت
ميكند: «از آنجايي كه من پدر خانواده ميباشم، ميخواهم قوانين جديد خانه را كه براي بهبودي
خانه و آسايش همه و خوبي و خوشي و نكردن كارهاي بد و اينها ميباشد بيان نمايم.»
بابايم يك عدد آرغ ميزند و ادامه ميدهد: «اول اينكه از اين به بعد، كودك و خواهرش ديگر
اتاق ندارند و اعضاي خانواده به صورت همگي در هال ميخوابند.» او با ديدن چشمان از حدقه گرد
شده ما توضيح ميدهد: «يكي از مهمترين چيزهاي خانواده داشتن اتاق و سرپناه به صورت عادلانه
ميباشد. ما به اندازه همه در اين خانه اتاق نداريم و پول هم نداريم كه خانه بزرگتر بخريم و عرضه
هم نداريم كه پول دربياوريم. پس از آنجايي كه نميتوانيم همه به يك اندازه اتاق داشته باشند،
همه بايد به يك اندازه اتاق نداشته باشند.»
مادربزرگم ميگويد: «وا» من ميگويم: «من وسط ميخوابم، چون از سوسك ميترسم»
اما خواهرم
كه از خوشحالي در پوستش جا نميشود، شعار ميدهد: «باباي كودك فهيم، دشمن هر پول و حليم.»
بابايم براي جمعيت خواهرم دست تكان ميدهد. بعد هم يك لنگه جورابش را درميآورد، توي جيبش
ميگذارد و ادامه ميدهد: «از اين به بعد پول توجيبي مجاني تعطيل ميباشد. از اين به بعد هم هر كس
ميتواند روزي سه ليوان آب بخورد، روزي دو ساعت برق روشن كند و روزي يك بار دستشويي برود.»
مادربزرگ گردالويم ميگويد: «مادر من تكرر ادرار دارم.»
بابايم ميگويد: «من ميدانم كه بعضيها به اينجوري راضي نميباشند، ولي نظرخواهي خواهر
كودك فهيم نشان داده 97 درصد اعضاي خانواده با صرفهجويي موافق ميباشند.»
او با ديدن نگاه خيره ما ميگويد: «كي مخالف ميباشد؟» من، مادربزرگ و عمويم دستمان را بالا
ميبريم، بابايم ميگويد: «ديديد؟» راست ميگويد ما سه درصد بيشتر نميباشيم.
بابايم دستش را در دماغش مينمايد، ولي شانس نميآورد و بعد از سه دقيقه دست خالي بازميگردد.
او ادامه ميدهد: «اما در عوض همه شما آزاد ميباشيد. من از آن باباهايي نميباشم كه به همه
كارهاي فنقلي شما كار داشته باشم. من براي انجام دادن كارهاي مهمي اينجا ميباشم.»
مادربزرگم به من كه توي بغلش نشستهام ميگويد: «باز خدا خيرش بدهد.»
عمويم با اجازه از بابايم ميگويد: «اما قوانين آزادي. همه ميتوانند به صورت آزادانه نفس بكشند
و به صورت آزادانه سريالهايي را كه صلاح ميباشد، تماشا نمايند. در ضمن كودك ميتواند به
صورت آزادانه موهايش را يك طرفي شانه كرده و آن را با تف حالت دهد. خواهر كودك فهيم هم
ميتواند به صورت آزادانه كليه مانتوهاي مادربزرگ را بپوشد.»
مادربزرگم در حالي كه از افروختگي عصباني ميباشد، ميگويد: «مگر تو نگفتي كه با اين چيزهاي
فنقلي كاري نداري؟»
بابايم ميگويد: «ديديد كه من كاري نداشتم.» بعد هم ميگويد نظرخواهي خواهر كودك نشان داده 98
درصد اعضاي خانواده با اين آزاديها موافقند. كي مخالف ميباشد؟» من و مادربزرگم دستمان را بالا
ميبريم. باباي طفليام راست ميگويد ما دو درصد بيشتر نميباشيم.
مادربزرگم يواشكي در گوشم ميگويد: «شما در رياضيتان به درس درصد رسيدهايد؟»
من ميگويم: «نه» مادربزرگم ميگويد: «پس خفه شو.»
امروزاينك كه قلم در دستان كوچولويم گرفتهام، روزگار خيلي بر ما تيره و تار ميباشد.
مادربزرگم در حالي كه پوشكاش را عوض ميكند، ميگويد: «باباي كودك فهيم خيلي عوض شده،
ميترسم الياسي چيزي توي او باشد.»
ولي من فكر ميكنم كه بابايم واقعاً پدر خانواده ميباشد، از بس كه با مادر خانواده وصلت كرده است.